راستی
تا حالا دقت کردین
بابا نوروز ما گدایی میکنه
ولی
بابا نوئل خارجی ها کادو میده؟!!!!!!!!!
آخه چرا؟ 
واقعا چرا؟!!! 
کی میدونه چرا 
!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd">
راستی
تا حالا دقت کردین
بابا نوروز ما گدایی میکنه
ولی
بابا نوئل خارجی ها کادو میده؟!!!!!!!!!
آخه چرا؟ 
واقعا چرا؟!!! 
کی میدونه چرا 
میگن وقتی بهار داره میاد
باید از چند روز قبل گلهارو خبر کرد.
میخواستم خبرتون کنم.
پیشاپیش بهارقشنگتون مبارک.
وااااااااااااای چه برفیه!!!!!!!!!
با اینکه ریز ریزه اما تند و زیاده
تموم کوهها ایکی ثانیه سفید شدن
میگن فلفل نبین چه ریزه حکایت این برفست
گفتم ریزه جای نگرانی نیست
اما قشنگ نشسته اونم با چه سرعتی!!
هفت سین ایرانی , سفره ای به گستردگی تمام جهان :
از گذشته های دور آریایی های ساکن فلات ایران روز اول سال ، آغاز بهار را به
برگزاری آئین های ویژه توام با سرور سرور شادمانی اختصاص میدادند .
در ایران باستان برای هر جشن " خوانی " گسترده می شد .خوان نوروزی "
هفت سین " نام دارد که میبایست از بقیه خوان ها رنگین تر باشد ، هفت سین
از مهمترین اوین های نوروزی است که در سرتاسر ایران زمین با اشکال
گوناگون گسترده میشود و معمولأ تا پایان نوروز میهمان خانه ها میباشد.
هفت سین رازآلوده ترین و فلسفی ترین سنت در بین سلسله آئین های
نوروزی است.
عدد هفت در نزد ایرانیان قدیم مقدس بوده است و به خاطر ستارگان هفت گانه
یعنی : "زهره ، مشتری ،عطارد ،زحل ،مریخ ، زمین و خورشید" عدد هفت را
گرامی می داشتند.
از نظر زرتشتیان تقدس هفت از آیین مهر یا میترائیست , در این آئین هفت
مرحله وجود داشت برای اینکه انسان به مقام عالی برسد.
همچنین اسناد تاریخی از برپایی سفره "هفت سین " به یاد "هفت امشاسپند"
خبر می دهند.
زرتشتیان معتقدند که عقل مقدس یعنی اهورا مزدا که به او سپند مینو نیز
میگویند ، شش وزیر بزرگ به نام "امشاسپندان " دارد که این امشاسپند با
سپند مینو تشکیل "هفت سپند "را میدهند.
خانواده های ایرانی
سبزه را برخوان( سفره هفت سین) می نهد تا موجب فراوانی در سال نو شود رنگ
سبز آن رنگ ملی ایرانیان و نماد جاودانگی می باشد
سمنو : از جوانه های تازه رسیده گندم تهیه میشود و نماد خوبی یرای زایش و باروری
گیاهانو نیز خیر و برکت است.
سنجد : نماد عشق و دل باختگی است .
سماق : چاشنی زندگی و محرک شادی در زندگی است.
سیر : برای آن نقش محافظت کننده از شر قائل بودند.
سرکه : نمادی از شادی چرا که در دوران باستان میوه درخت تاک را میوه شادی می
پنداشتند.
سیب سرخ : نماد سپندارمزد امشاسپند و نماد باروری است.
آئینه : نماد روشنایی است و باید در بالای سفره قرار گیرد, از آئینه به عنوان نشانه
راستی نیز یاد شده است.
آب : نماد خورداد امشاسپند و نماد روشنایی و پاکی.
سکه : نمادی از شهریور امشاسپند ودارایی میباشد.
برخی بر این باوراند که آب و سرکه بهتر است در کنار هم قرار گیرندو سکه را درون ظرفی
از آب قرار میدهند.
آفرینگان یا شمعدان :نماد اردیبهشت امشاسپند.
شمع : نماینده آتش است.
ماهی : نماد زندگی و نیک بختی است و به عنوان نشانه اسفند ماه در سفره گذاشته
میشود.
گل : نمادی از دوستی است.
کتاب مقدس : کتاب خود نمادی از دانایی است.بر این اساس هر خوانواده ایرانی بنا به
مذهب خود,کتاب مقدسی را که قبول دارند بر سفره می گذارند.
عود : نمادی از ثروت خانواده است که از هند آورده شده است و گاهی به جای آن از
اسپند استفاده میشود.
نان ،پنیر ،سبزی ،نقل ،شیرینی و آجیل و جز آن بر خوان مینهند که همگی نمادی از
داده های اهورایی می باشد.
امیدوارم سالی پر از خیر برکت و سلامتی و شادی
پیش روی همتون باشه
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
سلام به روی ماه همه ی
شما دوستای نازنین و با معرفتم
بالاخره من برگشتمو سعادت نصیبم شد تا بیام و
براتون بنویسم
از رفتنم که خبر دارین
تقریبا یک هفته مونده بود به عروسی با جناب همسر
و مادر خانمی خودم که پیشم بود
راهی شمال شدیم
و بنده اونجا مشغول بودم به
چیدن جهیزیه آجی کوچولو و
کمک به انجام کارهای مربوط به جشن عروسی و
انجام یه سری کارهاشون که از قلم افتاده بود
خلاصه همه چی اکی شده بود
تا اینکه ماشین عروس گرفته بودن اما راننده پیدا نکرده
بودن گویا اونی که قرار بود بیاد نتونسته بود
به این خاطر جناب همسری بنده
اومدو شد رانندشون
البته ازین نظر که من تنها میشدم و باید
تنهایی میرفتمو صبر میکردم تا همسر گرامی همراه عروس و
دوماد دیر به جشن بیاد یه کم سخت بود
اما ازاینکه کنار آجی کوچولوم بود و
میدونستم با حضورش از استرس عروس کوچولومون
کم میشه
راضی بودم
آخه رابطه ی آجیام با جناب همسری خیلی خوبه
خداروشکر
هر3 تا خواهرا با همسرامون
یه تیم 6 نفرهی خوبی هستیم که همگی هوای همو داریم
و البته میونه ی شوور اینجانب با آجی کوچیکه
خیلی گرمتر و صمیمی تره
شاید به این خاطر که اون ته تغاریه خونوادمون بوده
و آجی کوچیکه خیلی جناب همسریمو دوست داره
به هرحال همه چی به خیرو خوشی گذشت و
مجلسشون خیلی خوب و گرم وآبرومندانه برپاشد
و شبم عروس و دومادمونو رسوندیم خونشون
و تا خودمون رفتیم خونه اهوری جونی اینا
ساعت 2:30 صبح بود و تا لالا کردیم
حدودای 4 شده بود
فرداشم رفتیم خونه عروس و دوماد تا کادوهاشونو
براشون واکنیم و یادداشت کنیم که
بعد خواستن جبران کنن
البته خونواده شاه دومادمونم اومده بود
قرار بود که ما فرداش برگردیم که
به اصرار عروس و دوماد من اونجا موندمو جناب آقایی گل گلاب
خودشون اومدن
موندن من همونا و اتفاقاتی که برای جناب پدر اهوری
افتاد تو روز 15 اسفند همانا
که ختم بخیر شد و البته
تا ختم بخیر بشه جونمون به لبمون رسید
اما عیب نداره مهم اینه که بخیر گذشت
و تو این مدت خودم حالم بد بود و مجبور شدم
آزمایش بدم و...
و خدارو هزار مرتبه شکر
که الان همه چی آرومه
و قرار بود که من تنهایی بیام
که آجی کوچولو تصمیم گرفت واسه همسر گرامیش
تولد بگیره و سورپرایزش کنه
و مطمئنا دوست داشت من باشم تا کاراشو
برنامه ریزی کنمو
دلش میخواست که جناب همسری بنده هم
حتما حضور داشته باشه
بنابراین بخاطرما یک هفته
تولد جلو انداخت و همسر طفلکی من دوباره اومد شمال
و ما یه جشن کوچولو اما با شکوهی برای
آقاسینای گل گرفتیمو
همه رو دعوت کردیم به بهونه ای فرستادیمش
خونه مامان جونش تاهمه مهمونا برسن و
کاملا سورپرایزش کردیم
بعدم که ما جمعه شب برگشتیم و
این یکی دوروزه
مشغول رفت و روب خونه بودمو
امروز ازصبح که اومدم بنویسم
کامپیوترم همه ش خاموش میشه و قات زده
بگمونم شنیده که به همسری گفتم اینو ردش کنیم بره و
واسه خونه لپ تاپ بگیریمو
بهش برخورده حالا داره هی بازی در میاره
الانم که اینجا نشستمو مینویسم
ازپنجره
شاهدبارش آخرین برفهای روزای پایانی سال 90 هستم
از الان بگم که به احتمال زیاد
ما از 28 میریم مسافرت البته با
جناب همسری و خونواده ی گرامیشو
داییا وخانم بچه هاشونو...
برگشتمون نمیدونم کی باشه
الان گفتم که اگه این کامی منو جا گذاشتو
نشد بیام بنویسم
بهتون گفته باشمو
اول از همه
بگم که
سوختن غصه هاتون تو آتیش
آرزومه.
4 شنبه سوری به همه
آتیش پاره ها مبارک باد.
دوستون دارم
و به دوست جون مهربون میسپارمتون.
شاد زی.
ملی جون
از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان
از من آزرده دل کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر
بگذر ای جانانه بگذر
هرچه بودی
هرچه بودم
بی خبر رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو
جام دست این و آن شو
هرچه بودی
هرچه بودم
بی خبر رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
بعد ازین
بعد ازین
کن فراموشم
که رفتم
دیگه از
دست تو
می نمینوشم که رفتم
بادل زود آشنا
گشتم از دامت رها
بی وفا بی وفا
بی وفا رفتم که رفتم
من نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
سلام
من خوبم
شما خوبید؟
خوشید؟
ایشالاکه هرجا هستین شاو سلامت و موفق باشید
این روزا خوبم اما نمیدونم چرا حوصله ام به هر کاری نمیره
بهتره بگم حوصله ی هیچ کاریو ندارم
چند بار اومدم خونه تکونیمو شروع کنم اما بازم حسشو نداتم
گفتم بهتره برم عروسی بیام بعد
کارامو شروع کنم که نصفه نیمه نمونه
حتی کارای روزمرمو هم میخوام انجام بدم
خیلی با تعویق انجام میدم
خودم این حال خودمو دوست ندارم
بدم میاد روزام اینجوری با بطالت میگذره
بیشتر وقتمو پای نت میگذرونم
هی به سرم میزنه دیگه نت بازیامو کنسل کنم
بعد دوباره میبینم نه فقط اینجا دووم میارم
البته حوصله نت روهم ندارما اما کاچی به از هیچیه
بعد به سرم میزنه برم شمال که کمک اجی و مامانم باشمو
لااقل بیشتر اهوررو میبینم
دلم واسش یه ذره شده
امروز صبح لالا بودم و
داشتم خوابشو میدیم که با صدای تلفن بیدار شدم
مامی جونم بود
پیش اهوری بود زنگیده بود تا ببینه کی میرم
یه کمم با اهورا حرف زدم
یاد گرفته میگه نازیییییی
الهی قربون اون حرف زدنش بشم
طفلی سرما خورده و تب کرده
دیروز رفته بودن خونه آجی کوچیکه پردهاشو نصب کرده بودن
هی میگم برم اما طاقت دوری آسمونیمم ندارم
آخه برم باید بمونم تا 10 اسفند که
جناب همسری بیاد و 11 عروسیه
یعنی 10 رووووووووووووووووووووووووووزز نمیبینمش
دلم تنگ میشه خب
اما چاره ای هم ندارم بالاخره باید زودتر برم
ما هی میگم فردا اما باز همینجام
الان اومدم بنویسم که شاید فردا یا پس فردایی رفتم و
نشه بیام خبر بدم
بعد میشه تقریبا 2 هفته دیگه میام
گفتم یه وقت خدای نکرده نگرانم نشید
با اجازه الانم میرم که به کارام برسم
خوش باشید
ایام بکام
اگه دیگه نیومدیم حلالمون کنید
اگر بار گران بودیم و رفتیم
اگر نامهربان بودیم و رفتیم 

بسلامتی اونایی که در دل همه رو گوش میدن
اما معلوم نیست خودشون کجا درددل میکن!
بسلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی
هنوزهم شکستن بلد نیست !
بسلامتی اونایی که تو اوج سختی و مشکلات
بجای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن!
بسلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی
کم برداشت تا رفیقش کم نیاره.
بسلامتی همه ی مامانا که اگه غذا سر سفره کم باشه
یا اصلا نمیخورن و اونشب احساس میکنن اضافه وزن دارن و
بهتره رژیم بگیرن و چیزی نخورن
و یا به اصرار که میخورن اولین نفری هست که سیر میشه و
از سر سفره میره میره کنار.
وبسلامتی همه ی باباهای گل دنیا
و بسلامتی و خودمو عشقمو خودتونو عشقتونو
و بسلامتی همه دوستای خوب که تو دنیا یه نعمت بزرگن.
بسلامتی...
سلام به روی ماه همه ی شما دوستای گلم
امیدوارم مثل همیشه
شادو سلامت باشید
منم مثل همیشه توپ توپم
البته ازنوع قلقلیش
آخه احساس میکنم هی دارم چاق میشم
بااینکه غذام کمه و خیلی مواظبم
اما خب ورزش نمیکنم
و گاهی هم ناپرهیزی میکنم
اینکه میگن آدم وقتی سنش بالا میره
بخاطر تغییر هورمونها چاق شدنش سریعتر میشه
تا حالا دیدین کسایی رو که نی قلیونن
اما بعد 35 سالگی تپل میشن
طوریکه باورتون نمیشه
تازه سنشون کم بود غذاشون چند برابر بوده
و کلی رژیم میگرفته چاق شه
اما نمیشده
من چند موردی دیدم
اما براتون از این مدتی بگم که نبودم
اول ازهمه جناب همسر گرامی
طی یک عملیات انتحاری
تصمیم گرفت که بانو رو ببره کیش واون هم بصورت
سورپرایز
قرار بود تا موقع رفتن من متوجه نشم
اما وقتی مادر گرامی شوور جان
تلفن زدو ...
خلاصه قضیه لو رفت
البته اول کلی جناب همسر مارو پیچوندن
من ساده هم که همیشه در نقش پیچمو 
همسر شیطون وبلای
بنده در نقش پیچ گوشتی
هی مارو پیچوندو ماهم پیچ خوردیم
تا اینکه دل کوچولوی خودش طاقت نیاوردو
قضیه رو لو داد به این بهونه که شاید
من کارایی برای انجام دادن داشته باشم
که البته داشتم
چون قرار بود موهامو برای عروسی آجی کوچیکه مش کنم
و ازونجایی که خیلی خودکفا هستم و
همیشه این کارامم خودم انجام میدم
گفتم تا مامان خانمی هستش انجام بدم
تا پشت سرمو که خوب نمیبینم ایشون زحمتشو بکشه
که البته خوب شد این کار قبل سفرمون به کیش انجام شد
چون زمان رفتن بود که پریسا
دختر دایی عزیزم تلفن زد که هفته ی بعد جمعه برای
بله برونش منو جناب همسری هم باید حتما
حضور داشته باشیم
خلاصه مارفتیم و کیش خیلی خوش گذشت
و جای همگی خالی بود
هوا خوووب
جاهی دیدنی رفتیمو کلیم تو بازاراش گشتیم
تا بتونیم چیزی بخریم
اما همه چی اینقدر گرونتر از اینجا بود
که هیچ تازه جنساشونم تعریفی نداشت
خلاصه اینقدر گشتیم
تا یه گیتار خوشگل تونستم پیدا کنم اونم از نوع چوبیش
تا برای اهورا جونیم بخرم
بعدم هرچی میخریدم یا واسه آجی بود یا همسری و ...
سر ما این وسط کلاه رفت
البته ناگفته نمونه یه چندتا لباس هم واسه ی نی نی گل
که هنوز معلوم نیست کی بیادو چی باشه خریدیم
سعی کردیم جوری بخریم که هم دخترونه باشه هم پسرونه
وروجک هنوز نیومده
بنده باید از خودم بگذرمو واسه وجود نازنینش خرید کنم

واقعا که مامانا سراسر ایثارو از خود گذشتگین
و البته پدرای عزیز
ایشالا که خدای مهربون سایه همشونو بالای سرمون نگه داره
و روح اونایی رو که رفتنو شاد کنه
وقتی برگشیم
خواستیم 4 شنبه بریم شمال
اما بعلت بارش برف موندیم 5 شنبه صبح رفتیم
دلم واسه اهورا لک زده بود
مارو دید اینقدر ذوق کرد که نگو
البته اول که رسیدیم رفتیم خونه آجی کوچیکه
تا وسایلیو که خونمون داشتو براش برده بودیم تحویلش بدیم
بعدم همگی خونه آجی بزرگه جمع شدیم
بعد کمی استراحت رفتیم
یه سری خونه دایی جان زدیم تا اگه کاری بود انجام بدیم
که از اونجایی که من خیلی باسلیقه هستم
و کاربلد
ازمن خواسته شد فرداش ( جمعه21 بهمن)
از صبح برم که نظارت به کارها داشته باشمو نظر بدم
و قرار شد میوه ها و شیریناشونو من بچینم و تزیین کنم
و رفتیم و کارها بخوبی و اونطور که میخواستیم انجام شد
اما
وقتی که بزرگترها داشتن صحبت میکردن
جای خالی دایی جونم خیلی احساس شد
واقعا سخت بود
دوستای قدیمی میدونن که دایی جونم تقریبا 3 ساله
که از پیشمون رفته و همه ش 44 سالش بود
و 2 تا دختر گل داره
که الان بله برون دختر اولیشو دارم تعریف میکنم
دایی جونم روحت شاد
خیلی دوست داریم
اونروز یه دفعه مجلس جشن به مجلس گریه تبدیل شد
حتی فامیلای آقا دومادم گریه میکردن
طفلی حال مامان بزرگم بد شد
خودش میدونست که اگه بیاد نمیتونه تحمل کنه
اما به اصرار دختر داییامو خاله هام اومده بود
منم برای اینکه جورو عوض کنم
خودمو کنترل کردمو هی بقیه رو معرفی میکردمو
تا کمی جو بهتر شد
گفتم به افتخار عروس و دوماد
اول همه جا خوردن
ولی بعد انگار همه منتظر بودن تا یکی این کارو بکنه
استقبال کردنو
خداروشکر همه چی اکی شدو
تا پاسی از شب
کلی بزن و برقص بود
فرداشم که رفتیم خونه آجی کوچولورو
جمع و جور کردیم و بیشتر کاراشو انجام دادیم
بنده هم سرمای شدیدی خوردمو
یکشنبه 23 اومدیم
یکی دوروزی استراحت کردم و تقویت
تاامروز بهتر شدمو اومدم تا بنویسم
امروز صبح هم همسر گرامی رفت تا واسه دانشگاه هشتگرد
ثبت نام کنه
عزیزم ایشالا که همیشه موفق باشی
همتونو به خدای مهربون میسپارم
تا بعد
ایام بکام
ملی جون
باسلام به همه ی دوستای گلم
امیدوارم سلامت و خوش باشین
ممنون ازاینکه اومدین بهم سرزدین و برام نظر گذاشتین
از نظرات زیباتون مممنون
شرمنده که جواب ندادم
و از اینکه اینهمه نبودم
واقعا متاسفم و دلم برای همتون کلی تنگ شده
نبودم چون مامان جونیم از بروجرد برگشته بود پیشمو
باهم مشغول خریدای آجی کوچیکم بودیم
آخه 11 اسفند عروسیشه
و اینکه دنبال خرید لباس و مایحتاجمون واسه عروسی بودیم
زمانیم که خونه بودیم دلم نمیومد مامانمو تنها بذارمو بیام پای نت
آخه هی میگفت برم
ومن میخواستم از بودنش نهایت استفاده رو ببرم
الانم که اومدم
خیلی هل هلکی دارم مینویسم
ازصبح میخواستم بیام اما نشد که نشد
قراربود متامان جونیم امروز بره
اما بعلت بارش برف و کولاک نذاشتیم و نگهش داشتیم تا هفته بعد باهم بریم
فردا هم منو آسمونیم داریم میریم کیش
جای همتون خالی
اگه خداخواست و سلامت برگشتم
میامو براتون مینویسم
امیدوارم که شما هم هرجا که هستین
خوب و خوش و سلامت باشین
دعا کنید ماهم سلامت بریمو برگردیم
والا یه دوست نازنین و خوبتونو از دست میدینا (خودمو میگم )

همتونو به دوست جون مهربونم میسپارم
شاد باشید و
ایام بکام
زندگی " باغی" است :
که
با عشق " باقی " است.
"مشغول دل" باش نه "دل مشغول ".
بیشتر" غصه های " ما
از " قصه های " خیالی ماست.
پس بدان
اگر
"فرهاد " باشی
همه چیز " شیرین " است.

سلام
سلام 
من اومدم
میدونم که هرجای این دنیا هستین
خوب و خوش و سلامتین
ما هم خوبیم
مهمونای عزیزم اومدن
ماما ن جون
آجی کوچیکه و همسرش
اهورا جونی و مامانش
و همشون شنبه ظهر بردیمشون ترمینال و
سواری سوار شدن و رفتن بجز مامان جونیم
وای خونم کاملا کن فیکن شده
هنوز جابجا کردنم تموم نشده
بعضی چیزامو نمیدونم کجا گذاشتم و هنوز پیداش نکردم
الهی قربونش برم

جاش خیلی خالیه
تما جای انگشتاش روی شیشه ویترین و
آینه های کمدم مونده بود
داشتم امروز پاکشون میکردم که دلم خیلی هواشو کرد
و بهشون زنگیدمو
به آجی بزرگه گفتم من باتو کار ندارم میخوام
با اهورا حرف بزنم
که گفت اتفاقا امروز همه ش اسم شماهارو میاورده
تازه یاد گرفته بود جناب همسریو
بش صدا میکرد
گوشی رو گرفت گفت الو
الهی دورش بگردم 

الو رو هم امروز یادگرفته بود
چه به موقع زنگ زده بودم
تا صدای منو شنید
اسم منو بش رو آورد و یدفعه گریه هاش شروغ شد
آجیم گفت هی با دستش میگه بیا و هی در خونه رو نشون میده
هرچی براش شعر میخوندم و
باهاش حرف میزدم ساکت میشدو دوباره گریه میکرد
خلاصه اینقدر گریه کردو مارو صدا کرد
که من زود قطع کردم 
اما دلم موند پیشش
کاش زنگ نزده بودم
اینجا که بود
کلی از دستش خندیدیم
به گیتار همسری میگفت ک
وقتی دادیم دستش اینقدر قشنگ ژست و حس میگرفت
میزدو لالا لالا میخوند
ازش فیلم گرفتیم
همه ش درحال خندیدن بودیم

بس که وروجک شیطنتای بامزه میکرد
به چیزایی که میگفتیم دست نزن
میرفت که دست بزنه مارو نگاه میکردو
این کارو میکرد
که یعنی دست نزنیا
اما خودش دست میزد

بعدم مارو نگاه میکردو میخندید که کسی دعواش نکنه
دلم خیلی براش تنگ شده
مادر خانمی هم دیروز صبح رفت
خونه خاله بزرگم
آخه دخترش تازه از آلمان اومده و
چون هنوز یه خونه تو بروجرد داره و
هروقت میاد یه سری هم به اونجا میزنن
میخواستن برن اصرار کردن که مامان جونم بره
منم گفتم
حالا که مامانم اومده تا حالو هوایی عوض کنه
بهتره بره
طفلی دلش نمیومد مارو بذاره بره 
اماهرطور بود راهیش کردم
که قرار بود دیروز برن اما بنابر دلایلی امروز صبح رفتن
با دختر خاله م که صحبت میکردم
کلی اصرار کرد که منو همسری هم
4 شنبه بریم و جمعه همگی برگردیم
با جناب شوور مشورت کردم اما هنوز تصمیمی نگرفتیم
آخه الان اونورا خیلی سرده
فکر نمیکنم خوش بگذره
اینم از جریانات این چند روز
حالا دیگه باید برم
آخه کلی کار دارم
بازم میام
فعلا با اجازه
ایام بکام
شادیتون افزون
ملی جون 
سلام سلام
من اومدم
اما باید زودی برم
آخه مهمونای عزیزم تو راهن
دیشب ساعت 2 بود که خوابیدم
از صبحم از 6 بیدارمو خوابم نبرده
به قول جناتب شووور عیب نداره اهورا میاد میبینیش
خستگی و خواب یادت میره
آخه میدونه چقدر عاشق و هلاکشم 
وای تمام خونه م جابجا شده
دیشب کلی با جناب شوهر
اثاثا و دکوریا و کریستالای جلو دستو جمع کردیم
آخه من به دکور خیلی علاقه دارم
واسه همین دکوری مکوری زیاد دورو برمه
اما تقریبا همشو جمع کردیم
کافیه یه غریبه بیاد خونمون
فکر میکنه همیشه اینجوری قاطی پاطیه
صبح که بیدارشدم چشمم افتاد به پاتختیای کنار تخت
دیدم روی اونارو یادمون رفته جمع کنیم

دیگه هیچ بالایی خالی ندارم که بذارمشون
رو کمدا تو کمدا همه پرشده
نمیدونم دیگه چیکار کنم

آخه نیست که این بچه یه ذره همچین کنجکاو و شیطونه و میخواد
سر از همه چی در بیاره
واسه همین با همه چی کار داره
دیشب به جناب همسری میگم
اینکه حالا واسه 2-3 روزه
اگه نی نی خودمون بود که کلا خونمونو باید جمع میکردیمو
مثل مسجدخالی میذاشتیم بمونه
دیشب همسر گرامی کلی از دست این اهورای وروجک
غر زدو من خندیدم
حالا از امشب برنامه ها داریم با
اهورا و عموش
نیست ک خیلی جناب همسریو دوست داره
همه اش گیر میده که
یا با اون بازی کنه یا کنارش باشه
حالا خیلی عمو جونش حوصله بچه داره؟!

بابا یکی نیست به این عمو بگه که
خب ما که دیگه مرد نداریم
میخواد بشینه دو کلوم با جناب خان عموش اختلاط کنه
بده؟
نه شما بگین بده؟
واااااای دیرم شد
من دیگه برم چون میخوام برم یه دوشیم بگیرم
فعلا
تا بعد شمارو مثل همیشه
به یگانه دوست مهربونم میسپارمتون
ایام بکام
یا حق
دوستا ن باوفا
سایه گستر
لحظه های تلخ و شیرین روزگارانند
سایه تان برقرار

سلام به روی ماه همتون
ما که خوب خوبیم
امیدوارم شما هم مثل همیشه توپ توپ باشید
اومدم از این چند روزی که نبودم بگم
البته 4 شنبه که خونه بودمو مشغول انجام کارهای شخصی
و کارهای خونه
اتفاق خاصی نبود که بیامو بنویسم
5 شنبه هم که گفته بودم دعوتیم خونه ی دوستان
دوران دانشگاه جناب شوهری که هرچند وقت دوره دارن
تیم ثابتمون
من و همسریو
سارا و هادی که یه دخمل 6 ساله به سارینا دارن
و مریم و پسر گل 3 ساله اش به اسم امیر علی و
پریسا و محمد که هردوشون از هم دانشگاهیای هم اند و
بعد سالها همو پیدا کردن و
الان تو دوره ی نامزدی و شناخت به سر میبرن
و کاهی بچه های دیگه هستن
که همشون خیلی گل و بلبلند
از اونجایی که ایندفعه محمد هممونو دعوت کرده بود
نرفتیم بیرون که مجبور شیم زود ازهم جدا شیم
قرار شد خونه سارا اینا مهمونیش برگزار بشه که
واسه همه راحت ترباشه و بیشتر باهم باشیم
قرار بود شام همه اونجا جمع شیم
و طبق معمول چون ما و سارا اینا نسبت به بقیه
ارادت خاصی به هم داریم
زود دوش گرفتیم و 
حاضر شدیم و 
ساعت 5 خونشون بودیم
تا اگه کاری داشتن باهم انجام بدیم
و ساعت 7:30 به بعد بود که بقیه بچه ها جمع شدن و
دورهم بودیم تا
11 شب که آقایون محترم رفتن رو پشت بوم و بساط
کباب و جوجه رو آماده کردن و
مریم جون کمی حالش بد شد و
پریسا شد مامان امیر علی و...
بماند که داستان ها داشتیم
تا شام خوردیم و گفتیم و خندیدمو آقایون قری دادن
ساعت شده بود 2 صبح
قرار شده بود شب بمونیم و صبح کلپچ جانو بزنیم
و ساعت 3:30 بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم
از اونجایی که اینجانب از وقت خوابم بگذره
حتی اگه خوابمم بیاد خوابم نمیبره
تا 4:30 بیار بودم بعد لالا کردیمو صبح هم 8 صبح بیدار شدیم
و تا برو بچ رفتن کله و پاچه بگیرن بیان
خوردیم و کمی صحبت کردیم ساعت تقریبا یک بود که
از اونجا اومدیم خونه
و من کمی کارامو کردم و
جناب همسر کمی خوابیدن
و منم فرصت رو غنیمت شمردم
گفتم بیام سری به نت بزنم
از اونجایی که این چند وقته
سرعت اینتر نت خیلی پایینه
اصلا نمیشه با فیس بوک کار کردو
با وبلاگم با بدبختی باید کار کنی
در حال نوشتنی میبینی یکدفعه همه چی میپره و
هنگ میکنه و خلاصه بساطیه
از یکی دو هفته دیگه هم که قراره اینترنت ملی داشته باشیم
خداکنه لااقل سرعتش خوب باشه
خلاصه جناب شووری بیدار شدو دید خانم خونه اعصاب مصاب نداره
برنامه ای چیدو باهم رفتیم بیرون دورکی زدیم
و از اونجایی که خیلی وقته پشت ماشین نشسته بودم
گفتیم بشینیم و بلکه تمرینی بشه
چون دیگه باید نشست
به این ترتیب جمعه هم گذشت
دیروزم چند باری اومدم که بنویسم
اما اینقدر سرعت نت پایین بود که پشیمون شدم و
به کارهای خودم پرداختم
و
اینجوری
یه روز دیگه از عمر شریف گذشت
و اما امروزم که بااینکه اسیر اینترنت بودم
اما همت کردمو اومدم نوشتم
چون فکر کنم از فردا تا اخر هفته نتونم بیام بنویسم
آخه فردا کلی کارو خرید دارم
چون مادر خانمی و اهورا و مامانش دارن میان خونمون و
5 شنبه هم آجی کوچولوم با سینا ( همسرش ) میان تا شنبه
مهمون دارم
حالا اگه شد میام چند خطی مینویسم
امروز گفتم واسه اطمینان بیام که اگه نشد بیام
چون با وجود اهورای وروجک
(همونی که عکسش رو پروفایلمه )
تموم زندگیم جنگ زده میشه
وفکر نکنم وقت نت داشته باشم
الهی قربونش برم 
خیلی دوسش دارم
خاله بودن خیلی شیرین و خوبه
همتونو مثل همیشه
شاد باشید و
ایام بکام
ملی جون 
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا
و بدان
یک روز
دنیا
آنقدر شرمنده میشود
که
بجای پاسخ لبخندت
با تمام ساز هایت می رقصد.
" چارلی چاپلین "
آرامش زندگی از نگاه تو به زندگی و
گرمای محبت دیگران از گرمای محبت تو آغاز میشود
و لبخند دیگران از لبخند تو .
پس آغاز کننده ی بهترین ها باش.

باسلام به شما دوستای گلم
امروز خیلی خوبم
خدایا شکرت
خیلی کرتیم
دووووووووووووووووست دارم دوست جون مهربونم

امیدوارم شما گلها هم خوب و خوش و سلامت باشین
راستش دیروز خیلی غافل گیر شدم
امیدوارم این لحظه ها و روزهای خوب ادامه دار باشن
دیروز که با همسری چت میکردم
(آخه وقتایی که شرکته اگه بتونه و منم تو نت باشم باهم میچتیم )
خیلی غافلگیرم میکرد
حرفای خیلی خوب و شیرین میزد
البته اون همیشه مهربون و با محبته
اما دیروز درمورد چیزایی حرف میزد که
هیچ وقت حتی درموردش حرف نمیزد چه برسه
با این شوق و ذوق
به هرحال کلی روحیه گرفته بودم
بعد از انجام یه سری کارای شخصی و
خوندن نماز
مثل کدبانوها داشتم شام اماده میکردم 
که وقتی
آسمونی من میاد خونه
درجوارهم باشیم و شامم حاضر باشه
(وای چه کدبانویی ؟!
)
که مثل همیشه
جناب شوور درو با کلید باز نمیکنه زنگ میزنه که
اینجانب درو بگشایمو با دیدن صورت ماه خانم خونه
خستگیش ازتنش بیرون بره و
تمام مسایل کاریو همونجا پشت در جا بذاره و
وبانشاط وارد خونه بشه
من دررو باز کردمو باز سورپرایز شدم
وااااااااااااااااای
جشن هنوز ادامه داره
از اونجایی که جناب همسر میدونه
خانم کوچولو کیک و شمع خیلی دوست داره
و چون روز
سالگردمون نشده بود کیک بگیریم
(البته جناب شوور نقشه های پلید داشت که
این جشن ادامه دار شه)
برام کیک گرفته بود و ما بعد شام
شمع 5 سالگی عقدمونو فوت کردیمو
یه چندتایی عکس گرفتیم
یه جشن کوچولو و ساده ی دونفره
که خیلییییییییییییییییی عالییییییییییییییی بود
دیروز کلی یاد اوایل آشناییمون افتادم
آخه جناب همسر
خیلی باذوق وسلیقه بود و مثل عاشقای تو داستانا و فیلما
همیشه واسه من سورپرایزای جالب داشت که
واقعا غافلگیرم میکرد
یادمه یه بار ت و امتحانای ترمم بودم
همچین غرق درس خوندن بودم
که دیدم در میزنن
مامی جونم دررو باز کردو منو صدازد
که بیا پستچی بسته ی سفارشی داره و به خودت تحویل میده
من باتعجب گفتم من که کسی رو ندارم
بخواد چیزی برام پست کنه
به هرحال اومدمو نشستمو باز کردم دیدم به چی میبینی
همسر گلم
برام یه جعبه کلوچه انجیری فرستاده بود که موقع درس خوندن بخورم
آخه یه بار اتفاقی اونو برام خریده بودو
من خیلی خوشم اومده بود
و هرجایم نداشتش
خیلی کم بود
این بود که منو اینجوری غافلگیر کرده بود
یا اون موقع سریال یانگومو نشون میداد
که یه روز پستچی برام از مشهد بسته آورد دیدم
رفته سری دی وی دیاشو خریده
تا زمانایی که خونه نیستمو نمیتونم سریالشو ببینم
ناراحت نشم
اصلا خودم بشینم سرفرصت همشو ببینم
و.....
خیلی کارای باحال دیگه که حالا بقیشو بعدا براتون میگم
دلم میخواست همیشه
حتی زمانیکه پیر میشیم
همین جوری عاشقانه زندگی کنیم
والگوی زندگی بقیه باشیم
هرچند که الان سن و تجربه ی زیادی نداریم
اما خوشحالم که الگوی جوونای اقوام و دوستانی هستیم که
میخوان ازدواج کنن.
اونا مارو موفق و خوشبخت میبینن و میان ازمون
کمک میخوان تا مثل ما زندگی کنن.
(البته موفق و خوشبخت هستیما )
خدایا شکرت
هزاران هزار مرتبه شکرت
که اگه تو نبودی
من و
ما و
این آرامشو خوشبختی نبودیم.
عزیزدلم!
همسر مهربونم!
خیلییییییی خیلییییییی دوست دارم
و ازت بخاطر همه چی ممنونم
اینم از ماجرای دیروزمون
امروزم تاالان اتفاق خاصی نیفتاده
فقط یکی از دوستان که واسه 5 شنبه مهمونی داده
زنگ زدو مارو دعوت کرد
که اگه خدابخواد میریم.
فعلا همتونو مثل همیشه به
یگانه دوست قادرم میسپارم
ایام بکام
ملی جون
دلم گرم خداوندیست
که با دستان من
گندم برای یاکریم خانه میریزد !
چه بخشنده خدای عاشقی دارم !
که میخواند مرا
با آنکه میداند گنهکارم !
دلم گرم است
میدانم بدون لطف او
تنهای تنهایم!!!
برایت من
خدار را آرزو دارم.
ایام بکام
ملی جون 
![]()
سلام به روی ماه همتون
امیدوارم شما هم همه خوب باشین
اومدم تا بگم که درسته که دیروز نشد اونطور که دوست داشتم
برنامه هام پیش بره
اما آقای شوور خودش همه چی رو درست میکنه
اون از صبحونه ی دیروز که منو بیدار کرد و من فکر کردم
مثل همیشه میخواد بره سر کار و بیدارم کرده تا خداحافظی کنه
( آخه ازش قول گرفتم که تحت هر شرایطی موقع رفتنش به شرکت
بایدمنو بیدار کنه و خداحافظی کنم حتی
اگه مریض باشم یا تازه خوابیده باشم )
اما یادم افتاد که انگار من خداحافظی کردمو
جناب همسر دوباره اومده خونه
گفتم شاید چیزی جا گذاشته و حالا برگشته و منو بیدار میکنه تا
بگم کجاست
اما دیدم نه انگار بوهای خوشمزه میاد
بوی نون بربری داغ کنجدی و حلیم
جاتون خالی خواب از سرمون پریدو صبحونه ی خوشمزه رو
زدیم تو رگ 
طفلکی رفته بود صبونه خریده بودو
کلی گشته بود تا گل فروشی باز کنه تا گل هم بخره
اما از اونجایی که همه میدونستن خودش گله
( اما عمر گل نداشته باشه)
هیچ کس مغازشو بازنکرده بود
این شد از صبحمونو
من در گیر افکارم بودم که
چه جوری غافلگیرش کنم که
آسمونی من تلفن زدو گفت: ![]()
بی هیچ چون و چرا حاضر میشی
من اومدم میخوایم بریم بیرون و شام هم مهمون منی
من که دوست داشتم خودم کاری کنم
اما گفتم فرصتی هم بدم تا همسری هم به سورپرایزاش برسه
مثل اینکه شانس با من یار نبود
قبول کردمو وقتی اومد باهم رفتیم کمی قدم زدیم
هرچند هوا خیلی سرد بود
اما وقتی دستای گرمش تو دستام بود و باهم قدم میزدیم و
برام صحبت میکرد
سرمارو حس نمیکردم
این لحظه های دونفرمونو که
باهمیم و صحبت میکنیم
درمورد خودمونو گذشته و آیندمونو برنامه هامون
خیلی دوست دارم 
هرجند که ساده باشه
یه کم باهم زندگیمونو مرور کردیم
از برنامه های آیندمون حرف زدیم
و از اینکه چیکارا کنیم تا بهترو بهتر باشیمو زندگیمون عشقولانه بمونه
با نگاهی که با هم به زندگیمون طی این 5 سال داشتیم
دیدیم خیلی جا ها یکیمون لغزیده و سر خورده
و خوشبختانه اون یکی حواسش بوده و به کمک دوست جون مهربونمون
دست همسفرشو گرفته و تکیه گاهش شده و
نذاشته که سر خوردنش باعث زمین خوردنش بشه
ایناش خیلی خوب بود
امیدوارم که بتونیم سالهای سال در کنار هم
(خیل دوست دارم خداجونم)
و زیر سایه پدرا و مامانامون و
خوب و خوش و سلامت و موفق
عشقولانه زندگی کنیم و
امیدوارم همه ی شما دوستای گلم
خوشبخت به معنی واقعی باشین و بشین.
دوستون دارم و به یار همیشه مهربونم میسپارمتون.
عزیزدلم
یه بار دیگه میگم دست گلت درد نکنه
دیروز خیلی خوب بودو خوش گذشت
مرسی بابت تموم زحمتا و مهربونیا و عشقت
میبوسمت عشقم 
ایام بکام
شادی افزون. ![]()
![]()
بنویسید به دیوار سکوت ،
عشق سرمایه هر انسان است.
بنشانید به لب ،
حرف قشنگ ،
حرف بد وسوسه شیطان است.
و بدانید که فردا دیر است.
و اگر غصه بیاید امروز،
تا همیشه دلتان درگیر است.
پس بسازید رهی را که کنون ،
تا ابد سوی صداقت برود ،
و بکارید به هر خانه گلی ،
که فقط بوی محبت بدهد!..
ملی جون
تکرار لحظه های ماندگار پرواز دو پرستوی عاشق 
به تو سوگند
به نذر گل سرخ
و به پروانه که در عشق فنا میگردد
زندگی زیبا نیست
آنچه زیباست توئی ![]()
تو
تو که آغاز منو لحظه ی پایان منی...
دوست دارم عزیزم 
سلام به همه ی شما دوستای گلم
امیدوارم هرجای این کره ی خاکی که هستین
شادو سلامت و خوشبخت باشین
منم بدک نیستم
آخه امروز 10 دی پنجمین سالگرد بستن پیمان مقدس منو آسمونی منه

ومن یه برنامه هایی داشتم اما بنابر دلایلی خراب شد
حالا مجبورم
یه جشن دونفره ی کوچولوی ساده بگیرم
امیدوارم که جناب همسری خوشش بیاد
امسال برعکس پارسال که سورپرایز زیاد داشتمو مامان جونم
و اجی کوچولو پیشم بود
هیچ سورپرایزی ندارم
.
یه 5 سالی میشه که منو جناب همسر
با هم پیمان بستیم
و خداروشکر تا الان خوب پیش اومدیم
درسته که مشکلات کوچیک و بزرگی داشتیم
هرچند که قبول ندارم مشکلات نمک زندگین
اما میدونم مشکلاتو همه دارن
حالا هرکس به نوعی که زندگی میکنه
فقط مهمه که چه جوری بهش نگاه کردو
واسه حل کردنش تلاش کردو کم نیاورد
بقول عموم زندگی فقط صد سال اولش سخته
بقیه ش درست میشه و آسونه 
امیدوارم بتونیم
سالهای سال باهم خوشبخت باشیمو
باز مثل همیشه و بلکه بیشتر
پشت هم باشیمو آرامشو واسه هم فراهم کنیم![]()
عزیز دلم!
همسر مهربونم
همینجا در کنار دوستان خوبم
این روز زیبارو توی این دنیای مجازی
جشن میگیرم
و از هینجا روی ماهتو میبوسمو
میگم
ازت بخاطر عشق پاک و آرامشی که بهم هدیه دادی
ممنونم
مرسی که واسه آسایشم خیلی تلاش میکنی
و من تمام دوست داشتن و حس خوبیو که بهم داریو میفهمم
و میدونم که خیلی جاها بخاطر من از خیلی
چیزا گذشتی
و خیلی خواسته هاتو بخاطر من ندید گرفتی
و خیلی کاراییو که سخت بود اما بخاطر من انجام دادی
گلم!
من همه ی اینارو میدونم و
قدردان تمام محبتهات هستم

و خدارو شکر میکنم بخاطر وجود نازنینت تو زندگیم
و ازش میخوام کمکم کنه تا
منم بتونم مایه آرامشو آسایشت باشم
خیلی دوست دارم همسفر زندگیم
دوست جونم!
مثل همیشه خیلی مخلصیم رفیق
ازت بخاطر همه چیز ممنونمو شکرت میکنم
خدایا!
شکرت
هزاران هزار مرتبه شکرت
دوست دارم هوارتااااااااااااااااااااا

فعلا همه ی شما دوستای گلمو وهمسرجونیمو
به دوست جون مهربونم میسپارم
تا بعد
ایام بکام
شاد باشید و موفق
بنام حضرت دوست
آرزو دارم که :
خورشید رهایت نکند
غم صدایت نکند
ظلمت شام سیاهت نکند
وتورا...
از دل آنکس که دلت در تن اوست
حضرت دوست جدایت نکند.
(( آمین))
ضمن عرض سلام و خوش آمد گویی خدمت دوستای گلم
بالاخره تونستم بعد یه غیبت کبری بیام و
این وبلاگ جدیدرو شروع کنم ودر خدمتتون باشم
دلم واسه همه ی شما عزیزان خیلی تنگ شده
ببخشید اگر اومدین و سر زدین و پیام گذاشتین
ومن حقیر نتونستم جواب بدم
البته این قسمت مربوط به دوستای قدیمی میشه که
با مهربونیاشون منو شرمنده کردن و به یادم بودن
اما خدمت دوستای جدیدم بگم که
بنده یه وبلاگ دیگه داشتم که بنابر دلایلی پلمب شد و رفت
و حالا من اینجام تا از خودمو آسمونیم ( عشقم ) و ماجراهامونو
حال دلم براتون بنویسم
امیدوارم بتونم اوقات خوبی رو تو وبلاگم براتون فراهم کنم
و امیدوارم بتونم دوست خوبی واسه همه ی شما نازنینا باشم
دوستون دارم و راستی
میلاد مسیح (ع) و
کریسمس مبارک 

ایام بکام
شاد زی
|
آپلود نامحدود عکس و فایل |